بچه جنوب شهر |
Sunday, November 15, 2009
٭
........................................................................................آدم وقتی می ره سفر باید هوای همسفرش رو خیلی داشته باشه. خوش اخلاقی کنه باهاش، اگه کفشش پاشو زده و کج خلق شده تحملش کنه، غذا رو با هم بخورن و خیلی چیزای دیگه .اما یه ساعتهایی هم باید بذاری طرف بره واسه خودش. شاید می خواد بره لباس زیر برای کسی بخره که نمی خواد تو بدونی، اصلن شاید می خواد بره با کسی بخوابه، شاید با جایی نوستول داره می خواد بره اونجا دلش بگیره و خیلی شایدهای دیگه. کلن مهمترین پارامتر من برای یه همسفر خوب اینه که بدونه کی باید تو هتل بگه" نه تو برو من می خوام فوتبال نیگا کنم". نوشته شد در ساعت 2:01 PM توسط علي
Thursday, November 12, 2009
٭
........................................................................................زدیم و خوردیم. دعوا بود. مثل بچه پر رویی که توی جوب اندختن و زدنش پا می شیم و فحش می دیم. بعد می ریم خونه تا دعوای بعدی. این وسط هر کی یه کاری می کنه. چه گوارا سیگاری می گیراند و من این رو گوش می دم تا دوباره روحم صیقل بخوره: ![]() نوشته شد در ساعت 7:11 PM توسط علي
Wednesday, November 04, 2009
٭
........................................................................................وقتي سر ايرانشهر حمله می کنن نگو که دنبال من نيستن دنبال دوتا دختران. مي ريم تو کوچه تو يه ساختمون اداري و در رو مي بنديم. يه دفه مي بينم سر باتوم با فحش ناموسی به دخترا از شيشه مياد تو .. شيشه مي ريزه پايين. فرار مي کنيم طبقه چهارم . هر چي صبرمي کنيم مي بينم نيومدن تو. اما جرأت نمي کنيم بيايم پايين. يه ربع بعد که ميايم پايين مرد ميانسال طبقه اولي مي گه :" خدا رحمتون کرد قفل برقي بود " نوشته شد در ساعت 3:56 PM توسط علي
Tuesday, November 03, 2009
٭
........................................................................................حضرات خيال ميکنند همه چيز از خاک و آب و پرچم بگير تا مالياتي که ميدهيم و جاني که ميگيرند ارث آبا و اجداديشان است. جاي تعجب نيست يک روز صبح از خواب بيدار شوند و فکر کنند جميع رنگها هم از قنداق به نافشان بسته بوده و بخواهند سبزش را پس بگيرند. نميدانند چيزي که بايد پس بگيرند رنگ و روي ازدسترفته نيست. آبروي ازدسترفته است. حالا بگذاريد کمي دنبالمان بدوند. کمکمک ميفهمند آنچه ما را در خيابان از آنها جدا ميکند رنگ نيست. رفتار است. نام نيست. گمنامي ماست. بيشماري زندگيهايي است که نه به نامي وصلند، نه به مقامي و نه به آييني. تفاوت ما اصلا در همان خط و ربطي است که آنها به نام علي ديکته ميکنند و گسترهي بيمرزي است که ما به نيت انسان زندگي ميکنيم. سيزده آبان هم مثل صد و چهل و پنج روز گذشته. [+] نوشته شد در ساعت 2:48 PM توسط علي
|
لینکدونی
خاطرات بلاگستان
|